این قدر نگو انتقاد نکن، انتقاد نکن!

آره، با تو هستم.

یادش بخیر اون قیدیما... (وقتی کوچیکتر بودیم رو می گم)

اما الان چی؟

 

بذارید یه نمونه بگم:

- سلام

- سلام...

- چطوری؟

- الحمدلله، بد نیستم...

- خوب دیگه چه خیر؟

- سلامتی...

- نیستی

- چرا هستم، شما نیستید...

(حالا هر دوتاشون نیستن ها!)

- از بچه ها خبر داری؟

- از بچه ها؟ (یه ذره من و من میکنه) آره فلانی رو دیروز دیدم، خوب بود.(حالا دیروز این یه طرف خیابون بوده، فلانی یه طرف دیگه ها!)

(جفتشون از کسی خبر ندارن)

- آقا راستی کارت داشتم، فلان کار رو می تونی انجام بدی؟

(همین کل فضیه رو خراب می کنه)

 

اینی که خوندید، یه گفتگوی تلفنی بود بین دوتا (ظاهرا) دوست.

(البته بنده فکر می کنم بین همه تقریبا همین حرفا رد و بدل بشه)

آقا رضایی، یادت بخیر که می گفتی خالص باشید... خودتون هم اون قدیما اونقدر خالصانه کار میکردید رو بچه ها که 97% تاثیر میذاشتید.

یادمه میگفتید:«طاعت آن نیست که بر مهر نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست»

یه چیزی رو مطمئنم؛ اگر صادقانه (والبته برای رضای خدا) 97% کارها(چه معنوی و چه مادی)، به نحو احسن انجام میشه.

اما کو اون خلوص و...؟

یه فامیل دور داریم که میگه:«دیدن اون فامیل یا دوستی که سالی یه بار (تازه به زور عید دیدنی) نباشه، بهتره».(همچین پر بی راه هم نمیگه)...

قصد تخریب ندارم، ولی این رفاقت ها تو مایه های اون چیزیه که فامیلمون میگفت.

کدوممون ار مهدی ع. خبر داریم؟ محمدرضا م. کجاست؟ محمود ا. چی کار میکنه؟ حسین ش. زنده ست؟ هادی ی. چطور؟ رضا م.؟ عبدالله ع.؟ احمد ن.؟ مهدی ق.؟ محمد مهدی ف.؟ سجاد م.؟ ... چند تا رو اسم ببرم؟

دنیا خیلی کوچیکه ها !!!...

این عکس رو ببینید...

کجایند مردان بی ادعا؟؟؟

خب، دیگه چی میشه گفت؟

یاحق