جلسه هفتگی دوشنبه 29 مرداد

با سلام

در روز دوشنبه 29 مرداد ماه 1386 مراسم ماهيانه برقرار هست به بقيه هم sms  كنين. هر كس را خواستيد اگه آدم خوبي بود بگين بياد.

مسعود جان

با نماز مغرب و عشاء در منزل مسعود نوبختي برقراره. (ف 3- م 6- ب 11 – و 11)

منتظريم.

 

يه سوال دارم ...

بی حجابی یا گدایی توجه ؟؟؟ ...

 

این دوهم معنی نیستن ؟

 آقا یه تصمیم گرفته شده و اونم  طرح امنیت اجتماعیه

آخه مگه بده متکدیان توجه رو از وسط خیابون جمع کردن ؟

این گداها رو دیدید؟... بعد از اینکه میمیرند، معلوم میشه چقدر پول داشتند! معلوم میشه با چه طمعی پولها رو جمع می کردند توی تشک و بالشتشون .

آره تو گداها از اینجور آدمها کم نیست  ...

حالا تو خیابونها گدا همون گداست و پول همون توجه !

انگار نه انگار که همین چند سال پیش (زیاد دور رو نمیگم)، یه عده آدم سخاوتمند، برای همین گداها جونشون رو دادند؛

یه بار تو یه فیلم دیدم که یه بازیگره (که شخصیت مذهبی هم داشت) میگفت:« اونها انرژی جوونی خودشون رو تو جنگ صرف کردند، جوونهای الآن هم میتونن جور دیگه ... » (منفی فکر نکن آقا!)

آخه مگه ما هم جوون نیستیم ؟ 

جوونی این نیست که توجه گدایی و بعد هم  اون رو توی بالشت جمع کرد و ...

 

 

 

یاحق

حتماً بخونش !

سلام...

من دوباره اومدم

شاید از برگشتن من خوشحال نباشی. ولی من اومدم

با یه دل پر و پر تر از اون کیسه ی سوال ها و چرا ها ...

چرا ؟ چرا ؟ و چرا؟

اما الآن وقت بیان این سوال ها و چرا ها رو ندارم.

می خوام شما رو با یه آشنای صمیمی و شاید هم رک آشنا کنم ...

ایشون هستند:

 راستي ديشب كه به خوابم آمدي پير شده بودي. نگفتم كه شايد غصه‌ات بگيرد. وقتي رفتي جبهه با آن ساك سبك – كه حتي مرباي مامان را نبردي نكند بچه‌ها هوس كنند، كم باشد نرسد – صورتت مثل ململ بود و ميان آن همه مو، يكي فقط سپيد بود كه صدبار به من نشانش داده بودي. همان وقتي كه مي‌رفتيم از سر كوچه بستني بخريم و من از بغل تو پايين نمي‌آمدم. يادم هست. ديشب بغضم گرفت وقتي ديدمت ولي دستمال نداشتم كه يك دل سير گريه كنم. چه قدر فكر كردم صبح كه خدايا حالا كه همه قاطي كرده‌اند، من بايد اين‌ها را بنويسم يا ننويسم؟!

حتماً به سایتشون یه سر بزنید ...

تحليل وضعيت موجود خودمون و جلسه و... (قسمت پایانی)

در اوايل تشكيل گروه فعلي كه موسوم به متقين است همه مي‌دانستند كه قرار است چه اتفاقي بيافتد. يعني همه‌ مي‌دانستند الآن مي‌ايند در جلسه و يكي از روي معراج‌السعادة مطلب مي‌خونه و كمي هم درباره‌اش فكر ميشه و يك هفته درباره‌ اون فكر ميشه و هر كس عيب‌يابي ميشه. بماند كه حالا اين روش درست بود يا نه؟

تمرين كردن رو نمي‌گم ها منظورم بي‌استاد يه كتاب اخلاقي را دسته‌جمعي خوندنه.

در ادامه بد نبود بچه‌ها جلسه مي‌امدند اما كساني بودند كه گيج مي‌زدند . منظورم تو بحثه. مثلاً بحث لعن كه الآن مي‌فهميم چه بحث مفيدي بود. اونايي كه كاملاً اين شيوه را نمي‌خواستند كه رفتند. امّا بقيه:

آقا وكيلي هر جلسه خودشون مطلب را حاضر مي‌كردند و مي‌امدند مي‌گفتند. شده بود خودشون هم حديث مي‌گفتند. بحث، بحث مفيدي بود. من خبر دارم خود ايشون هم بحث را دوست داشت و واقعاً تحقيق مي‌كردند . اما ايرادهايي هم بود. هم از بچه‌ها هم آقا وكيلي . بچه‌ها ايرادشون دو چيز بود. يكي بحث مربي يعني جه؟ و يكي هم اينكه نمي‌پرسيدند كه چه ضورتي داره اين بحث. آقا وكيلي هم ايرادش اين بود كه ضرورت را اوايل كامل نگفتند و بعداً جلسه تبرديل شد به جلسه‌ي متكلم وحده‌ايي. بچه‌ها كه قبلا با هم كمي بحث مي‌كردند حالا ديگه مثلا 7-8 جلسه بحث نمي‌كردند و اين جذاب نبود. البته اونايي كه ضرورت را مي‌دونستن مشكلي نداشتند و تازه مي‌گفتن ما درباره اين مبحث چيزي نمي‌دونيم پس چي بگيم. در اينجا بايد گفت كه بهتر بود بعد از چند جلسه، جلسه به بحث تبديل مي‌شد و ديگر مطلب جديدي ارائه نمي‌شد مگر اينكه بعد از چند جلسه بحث.

در اينجا يك نكته است و آن اينكه چون آقا وكيلي تازه اومده بودند بچه‌ها كاملاً ايشون را نشناخته بودند و با ايشون ارتباط برقرار نكرده بودند. در اينجا مجبورم دوباره بگويم و اين سوال را بپرسم كه در اين بين چه كسي بايد اين ارتباط را برقرار مي‌كرد ؟ آيا كسي جز آقاي رضايي مي‌توانست؟

به قولي آقا وكيلي بايد ...(بقیه در ادمه مطلب)
ادامه نوشته

تحليل وضعيت موجود خودمون و جلسه و... (قسمت دوم)

بخونين و به بقيه هم sms كنين بيان بخونن. البته براي بحث كردن. بحث جديد رو هم باز نكنيد تا اين بحث تموم بشه.معذرت می خوام که بازم زیاد نوشتم اما فقط یه پست دیگه مونده. یا علی بگو و تحمل کن !

 ...درباره جلسه و دوستي‌ها هم بايد بگم كه به من خيلي زنگ مي‌زنند . بعضي ها گلايه ي‌كنند كه چرا جلسه تشكيل نمي شه بعضي ها راه حل مي‌دن بعضي‌ها هم احساس رضايت مي‌كنند. اين‌ها همه‌اش خوبه و نشون مي ده كه بچه‌ها جلسه براشون مهمه.

سريع به گذشته يك نگاه نسبتاً طولاني بكنم و بعد درباره كاري كه به نظر من مفيد است توضيحي بدهم.

در اوايل سال تحصيلي در دبيرستان يعني سال 1380 خب بحثي از هيأت نبود. اين كار هم در كلاس‌هاي پرورشي، كه آقا رضايي داشتند شروع شد. آن‌طور كه من مي‌دونم وقايع رو بازگو مي‌كنم. انگاري طرح اوليه جلسه هفتگي و هيئت را سه نفر دادند:

1.       آقا رضايي

2.       آقا رجبي

3.       اقا امامي

اين سه بزرگوار بحثي داشتند كه بتوانند كاري كنند كه همراه با درس و سيستم اموزشي بچه‌ها يك روز خدا را صدا بزنند. دنبال بهانه بودند و به قولي نمي‌دانستند كه چه‌گونه شروع كنند. دوستاني كه در پايه‌ي اول با ما همراه بودند حتماً يادشون مي‌آد كه آقا رضايي در كلاس پرورشي از ما مي‌پرسيدند كه در كلاس چه كارهايي بكنيم. در كلاس 2/1 آق هادي يزدآبادي (كه خيلي دوسش دارم) پيشنهاد داد كه آقا هيئت بزنيمف آقا رضايي هم از خداخواسته قبول مي‌كنن. درباره جزئيات جلسات اون زمان الآن نمي‌خوام صحبت كنم. اگر خدا بخواهد در آينده نزديك مطالبي درباره آن مي‌نويسم.

خب جلسه تشكيل شد. اونايي كه بودند مي‌دونند كه به قولي جلسه ما يا همون هيئت بي‌نام ما يك شعاع معنويي داشت. يعني هركسي نمي‌تونست وارد بشه و هر كس كه وارد مي‌شد اين شعاع معنوي ا را مي‌گرفت و احساس مي‌كرد به روشني كه وارد يه محيط معنوي و پاك شده. محيطي كه اخلاص داشتن.

ديگه زيادي درباره جريانات سال اول نمي گم چون  ... (بقیه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

تحليل وضعيت موجود خودمون و جلسه و... (قسمت اول)

 

آقا ببخشين زياد شده اما بخونين و به بقيه هم sms كنين بيان بخونن. البته براي بحث كردن. بحث جديد رو هم باز نكنيد تا اين بحث تموم بشه.

سلام به همه‌ي رفقاي خوب خودم

بذارين يه بحثي رو بكنيم و يه كم با هم رو راست باشيم. الان ما ها يه كم سنمون بالا تر رفته يه ذره عقلاني‌تر شديم. هر كي هر جايي كه بوده يه مدل كار كرده يا حداقل يه مدل كار را ديده.

اگه من مي‌خواستم قديم ها اين بحث رو بكنم شروع مي‌كردم به بيان نظرات و شكايات. اما مي‌خوام الان يعني سال 1386 يه نوع ديگه بحث بكنم.

تا حالا خيلي صحبت‌ها درباره دوستي‌ها و... شده. خيلي از اون بحث ها غلط بوده خيلي هم درست بوده. اما اين را بايد دانست كه بايد مطابق با سنمون جلو بريم. اگه الان بخواهيم اون حالات پاك و معصومانه قبلاً رو دوباره كسب كنيم سخت ميشه و از وظيفه‌ي الانمون عقب مي‌مونيم. تازه شايد هم كسب نكنيم. هر كي در قبل حواسش جمع بوده و كسب كرده نوش جونش و هر كس هم مثل من اون رو خراب كرده بايد بسازه.

الان ما ها با همون روشي كه قديم‌ها داشتيم نمي‌تونيم زنده بمونيم. الان بايد يه روش ديگه‌اي داشته باشيم. خودمون رو به مثل حاج آقا مجتبي ها بچسبونيم. من الان معصوميت از دست رفته خودم رو احساس مي‌كنم. احساس مي‌كنم كه يه مقدار ضمخت شدم. خيلي وقت هم بود كه مي‌خواستم اينجا بنويسم امّا نشد و حرف الان پخته تره و فكر كنم از احساساتي شدن دور تر.

ببينيم!

ما ها شايد بعضي‌هامون احساس كنيم كه وقتی توي اين جمع های جدید رفتيم يه كم حالتامون عوض شده يه كم قلبامون كار نمي‌كنه. اولا اين يه كم طبيعيه چون سن ها بالاتر رفته بايد يه كم به عقلمون برسيم تا بفهميم و بعد يه كم احساسات آدم رو آتيش مي‌زنه. بعداً توي هر جمعي آدم بايد خودش باشه. مي‌دونم سخته ...برا خود من هم سخته اما بايد تمرين كرد. بياييد خودمون رو با ديگران نسنجيم بيا خودمون رو با خودمون بسنجيم. اينا حرف دله نه حرفاي روانشناسي و.. . الان مي‌بينيم كه شايد در بعضي جاها نشاط سابق رو نداريم. نشاط زمان واليبال بازي كردن توي حياط مدرسه و... خب نداريم. باشه زیاد عیب نداره. چون اون نشاط يه كم براي اين بود كه هميشه با هم بوديم. درسته الان با هم نيستيم اما به صورت روحي مي‌تونيم اين حرف منو بچه‌هايي كه به غير از شهرستان تهران() درس مي‌خونند بهتر مي‌فهمند. اما نشاط نداشتن براي اينه كه اطلاعاتمون بالا رفته و عملمون كم. شايد هم يه كم از آينده مي‌ترسيم . آينده ترس نداره يه كم هيجانش بالاست. (يه كم كه چه عرض كنم بيشتر) اگه الان بفهميم كه داريم چيكار مي‌كنيم مي‌تونيم به آينده بهتر نگاه كنيم. پس عملمون كمه.

توي پيش دانشگاهي و سال اول تحصيل توي دانشگاه و حوزه حالاتمون يه جوري بود اون هم به خاطر اين بود كه تازه داشت پايه‌ي فكريمون بسته مي‌شد. الان يه كم پايه‌ي فكريمون بسته شده الحمدلله. فقط بايد يه كم بيشتر در درس و ... غيره زحمت بكشيم . الان هر كس يه روشي رو براي فكر كردن و زندگي انتخاب كرده. اگه واقعاً خيلي نوع روشش چرته به نظر من كه هيچ اصلا نمي‌خواد كه ارتباط شديد برقرار كنيم. كمش خوبه و اگر هم طرز راه اون رو مي‌پسنديم كه بازم ارتباط زياد دبيرستاني خوب نيست. بايد متعادل رو به زياد باشه. مي‌تونيم هم ديگر رو تحمل كنيم. نياز هم نيست همه از يه راه بريم و با هم حركت كنيم. يكي عقب يكي هم جلو .

ادامه دارد....

میلاد امام جوانان مبارک باد

امام جواد(ع)تجسم صلابت

شمس الله صفرلكى

در ميان خانواده امام رضا(ع)و در محافل شيعه از حضرت امام‏جواد(ع)به عنوان مولودى پرخير و بركت‏ياد مى‏شود; چنان كه‏صنعانى مى‏گويد: روزى در محضر امام رضا(ع)بودم. فرزندش ابوجعفررا كه خردسال بود. آوردند. امام فرمود: اين مولودى است كه‏براى شيعيان ما با بركت‏تر از او زاده نشده است.

شايد چنين تصور شود كه امام جواد(ع)ازامامان قبلى براى‏شيعيان بابركت‏تر بوده است. اين مطلب قابل قبول نيست. بررسى موضوع و ملاحظه شواهد و قراين نشان مى‏دهد. تولد حضرت‏جواد(ع)در شرايطى صورت گرفت كه خير و ركت‏خاصى براى شيعيان به‏ارمغان آورد. عصر امام رضا(ع)مشكلات خاص خود را داشت و حضرت‏رضا(ع)در معرفى امام بعدى با مسايلى رو به رو گرديد كه در عصرامامان قبل سابقه نداشت. از يك سو، پس از شهادت امام‏كاظم(ع)گروهى كه به «واقفيه‏» معروف شدند. بر اساس‏انگيزه‏هاى مادى، امامت امام رضا(ع)را منكر شدند و از سوى ديگر،امام رضا(ع)تا حدود چهل و هفت‏سالگى داراى فرزند پسر نشد. چون‏احاديث رسيده از پيامبر(ص)حاكى بود كه امامان دوازده نفرند ونه نفر آنان از نسل امام حسين(ع)خواهند بود، فقدان فرزند براى‏امام رضا(ع)هم امامت‏خود آن حضرت و هم تداوم امامت را با پرسش‏رو به رو مى‏ساخت. واقفيان نيز اين موضوع را دستاويز قرار داده،امامت امام رضا(ع) را انكار مى‏كردند. اعتراض حسين بن قياماى‏واسطى به امام هشتم(ع)در اين باره و پاسخ آن حضرت، بر درستى‏اين سخن گواهى مى‏دهد. ابن قياما كه از سران واقفيه بود. درنامه‏اى امام رضا(ع)را عقيم خواند و نوشت: چگونه ممكن است امام‏باشى در صورتى كه فرزند ندارى؟ امام در پاسخ فرمود: از كجامى‏دانى من داراى فرزند نخواهم شد. سوگند به خدا، بيش از چندروز نمى‏گذرد كه خداوند پسرى به من عطا مى‏فرمايد و اين پسر، حق‏را از باطل جدا مى‏كند.

خطر ديگرى كه در اين مقطع حساس شيعيان را تهديد مى‏كرد، قدرت‏گرفتن مذهب «معتزله‏» بود. مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق‏گام نهاده بود و حكومت وقت نيز از آنان پشتيبانى مى‏كرد. معتزليان دستورها و مطالب دينى را به عقل خود عرضه مى‏كردند. آنچه عقلشان صريحا تاييد مى‏كرد، مى‏پذيرفتند و بقيه را انكارمى‏كردند. چون نيل به مقام امامت امت در سنين خردسالى با عقل‏ظاهر بين آنان قابل توجيه نبود، پرسشهاى دشوار و پيچيده‏اى مطرح‏مى‏كردند تا به پندار خود آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست‏دهند. البته امام جواد(ع)با پاسخهاى قاطع از اين مناظره‏هاسربلند برون آمده، هرگونه ترديد در مورد امامت‏خود را از بين‏برد و اصل امامت را تثبيت كرد. به همين خاطر، در زمان امام‏هادى(ع)اين موضوع مشكلى ايجاد نكرد; زيرا براى همه روشن شده‏بود كه در برخوردارى از اين منصب الهى، خردسالى تاثيرى ندارد.

 

منبع مطلب

بابا کجاست؟ همین جاست

 كليك كن تا بزرگ بشه !

به نظرتون اين دستاي كوچولو مي تونه براي ما كاري بكنه؟

ولادت حضرت علي اصغر و امام جواد (عليهما سلام) مبارك

با دست های کوچک خود راه گریه بست

تا اینکه اشک آمد و بر گونه اش نشست

 

آنقدر گریه کرد که افتاد روی میز

مانند یک پرنده ی کوچک دلش شکست

 

این بار با "ستاره" و "شب" جمله ای بساز

سارا اشاره کرد به آن راه دور دست

 

- ده سال می شود- پدرم رفته آسمان

خانوم اجازه! رفته ولی برنگشته است!

 

خانوم خنده ای زد و پرسید دخترم

در جمله های ناقصت اصلا ستاره هست؟

 

ترسیده بود نمره اش این بار کم شود

خانوم .... شب .... دو مرتبه بالا گرفت دست

 

خانوم اجازه! صبح و شب ما یکی شده

خانوم اجازه! خانه ی ما بی ستاره است...

كليك كن تا بزرگ بشه !

مریم سقلاطونی