سعید جان ... تسلیت ...

سلام

میدانم که شاید نخوانیش، اصلاً ...

ولی می نویسم که اگر یک روزی نگاهت بهشان افتاد ... .

امروز تا جایی که می شد، خواستیم همراهت باشیم ... چه روز تلخی بود امروز.

از همان لحظه ی اول که دیدمت؛ با شما هستم آقا سعید، زبانم قفل کرد، دستان و پاهایم هم همینطور.

انگار سلام هم یادم رفته بود.

وقتی که تو را دیدم و تو هم مرا، نمیدانم چرا حرفم نمی آمد ... حتی نتوانستم اول سلام کنم، تو سلام کردی.

وقتی دستت را بلند کردی که دست بدهی با من، از خودم خجالت کشیدم.

می خواستم در آغوشت بگیرم، ولی نمی دانم چرا نشد ...

می خواستم تسلیت بگویم، ولی باز هم نشد ...

تازه وقتی در بهشت زهرا (سلام الله علیها) دیدمت، وقتی به نگاه خسته و پر از دردت دقت کردم، فهمیدم چه کشیدی؟!  (یعنی اگر راستش را بخواهی نفهمیدم، چون ...)

آنجا دوباره خواستم در آغوشت بگیرم، ولی باز هم نشد.

انگار چیزی در گلویم و گلویت بود، که سخت می فشرد گلویمان را، نمی دانم چطور بگویم، ولی انگار تو برادر تَنی ام بودی و آن مرحوم، پدرم.

پدر ...

آه ، پدر ... نمیدانم وقتی روحت در میان ما بود، و سعید را با آن غم و سکوت پر معنا که سخت آزار میداد مرا، می دیدی ، چه احساسی داشتی... .

...

سعید

و باز، وقت تشییع جنازه پدرمان، تو را میدیدم .

آن وقتی که با داداش رضا ، آرام در کنار پیکر پدر نشسته بودید از خاطرم پاک نمی شود، آه که چه لحظه ای بود ...

و در زمان خداحافظی هم، تو را میدیدم. آن وقت که از بچه ها تشکر می کردی ...

آخر نیازی به تشکر نبود ... همه تو را برادر خود می دانیم و مرحوم پدرت را پدرمان ... .

آن وقت باز هم نتوانستم جلو بیایم ... شاید فقط من نبودم که اینطور بودم، بقیه هم به نوعی مثل من بودند.

سعید جان

داداشی

این حرف را از ما بپذیر ... (ای داد که جز حرف کاری از دستمان بر نمی آید):

تسلیت ... تسلیت ... تسلیت

انشاالله خدا رحمتشان کند. و فردا و روز های دیگر، همان طور که خودشان می خواستند، سر سفره ی آقا امام حسین (علیه السلام) میهمان باشند.

تسلیت ما را بپذر و عذر خواهیمان را، که بیش از این کاری از دستمان بر نمی آمد.

والسلام .

و او تاریکی ها را خواهد شکافت...!(2)

دوباره باز خواهم گشت

نمی دانم چه هنگام، از کدامین راه

ولی یک بار دیگر باز خواهم گشت و چشمان تو را با نور خواهم شست

و از عرش خداوندی به تو هدیه ای تازه خواهم داد.

نمی دانم کدامین روز آدینه

ولی با تو صبور منتظر آهسته می گویم:

"سرای عشق را آب و جارو کن منم مهدی دوباره باز خواهم گشت"