يكي خيره شده بود به آسمون داشت با ابرها صحبت ميكرد
يكي با سنگ جلوي پاش داشت بازي ميكرد
يكي زانوهاشو بغل كرده بود
يكي به ديوار تكه داده بود
يكي زل زده بود به كاسه شير
يكي داشت گريه ميكرد
يكي اشكش تموم شده بود داشت هق هق ميكرد
يكي كه ازهمه ساكت تر بود يهو بغض تركوند
بلند بلند گريه ميكرد و با مشت به در كوبيد
بابا بابا بابا
يكي كه هق هق خسته اي داشت با صداي گرفته گفت:
هيس ساكت باش
مگه نميدوني بابا مريضه صدات رو ميشنوه حالش بدتر ميشه
اون يكي كه از همه كوچيكتر بود يه كاسه شير تو دستش گرفته بود وايستاده بود
يهو لاي در باز شد و يكي بيرون اومد
همه بچه ها مات و مبهوت به اوني كه بيرون اومده بود نگاه ميكردن
يكي كه با اشكاش داشت ميخنديد پرسيد :
چي شد بابا حالش خوب شد؟...
اوني كه در رو باز كرده بود و شبيه باباشون بود اشكاش اومد رو گونه هاش
صداي شكستن كاسه شير اون بچه كوچولو سكوت رو شكست
يكي بلند شد و گفت:
دوباره يتيم شديم
برکرفته از سایت محبان مهدی (عج)