اسمع، افهم، یا سیدی، یا استاذ...
و چه آرام خوابیده بودید امروز؛ با قلبی مطمئن.
آن موقع که برایمان صحبت می کردید از خدا، دین، اخلاق (همین چند ماه پیش را می گویم)، به یاد دارید؟
حتما یادتان هست، شور و شوق بچه ها را، آن هنگام که پای درستان می نشستند.
آن روزها که میگفتید:«هر وقت که نا امید از همه جا شدی، بدون که کارت درست میشه. حدیث داره :(به عزت و جلال خودم که قطع می کنم، امید بنده ای که به غیرِ من امید داره). امیدمون، گوشه ی دلمون اگه به کسی باشه کار ما رو او درست کنه، حدیث داره که :(به عزت و جلال خودم قسم که حاجت تو رو نمیدم). اگه گوشه ی دل ما به جایی، متوجهِ که کسی کار ما رو درست کنه، نمیشه. خدا، خدا، خدا...»، یادمان هست.
راستی، شاگردانتان را بعد از خدا، به کی سپردید؟...
و آن زمان که تلقین می خواندند برایتان، باز هم آرام بودید.
چه آرام...
کاش شاگردانتان را می دیدید امروز (البته شاید هم می دیدید)، که چه سوگوارانه با شما وداع می کردند؛ بی قرارانه، آرامش ابدی شما را نظاره گر بودند.
اما شما رفتید.
حاج آقا، سفر بی خطر، انشاءلله... (خودتان می گفتید، که بعد از بیان کارهای خیر، بگوییم «انشاءلله»؛ یادتان هست؟)
***
و برای شادی روحتان، می خوانیم فاتحه و صلوات.



