هر سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند
سلام بر آقا محمد منتقد عزيز
از رفاقت گفتي، از رفقا گفتي، از دل سخن گفتي و بردل بنشست. حال بشنو از اين دل پر ناله من.
دوستي مي گفت – البته بايد توضيح بدم كه اين دوست هم دبيرستاني ما از اون آدماييه كه خيلي اهل نماز و روزه و روضه و.... نيست. و البته بعضي اوقات هم كه مي خواد اهل باشه انطوري مي شه كه مي خوام بگم-
خلاصه اين بنده خدا كه پاي در دلش نشسته بودم مي گفت كه يكي از روزا كه خيلي دلم گرفته بود و خسته بودم تصميم گرفتم كه نماز بخونم و البته اگه ريا نباشه نماز جماعت.
اينطوري شد كه به يكي ديگه از دوستام كه وضعش بهتر از خودم نبود، پيشنهاد دادم كه بيا بريم مسجد نماز بخونيم و اون دوست ما هم بدون هيچ مخالفتي قبول كرد.
سرتو درد نيارم قضيه اينطور پيش ميره كه الغرض اين دو نفر تو مسجد كه ميرن با آدماي مختلفي روبه رو مي شن منجمله بعضي از هم مدرسه ايهاي قديم (دبيرستان).
اتفاق جالبي كه مي افته برخورد جالب تر از اين اتفاق بعضي از اين رفقاست.
- آقاي .... شما كجا و اينجا كجا.
- بابا دمت گرم، از اينطرفا.
- نكنه دنبال كسي مي گردي
- آفتاب از كدوم طرف دراومده كه ما ....
نتيجه اين ميشه كه بعيد مي دونم از اون يكي دوسال پيش به اينطرف اين بنده خدا ديگه نماز جماعت شركت كرده باشه، يا اگر هم شركت كرده ديگه توي اون مسجد نرفته. اگر شب قدر، يا دهه محرك جايي رفته باشه ديگه نزديكترين مسجد به خونه شون نبوده.
بگذريم، شخصا از شنيدن اين قبيل حكايتها، اگر باور كنيد به معناي واقعي كلمه متاثر مي شم.
يعني اين رفقا تا حالا جاذبه و دافعه به گوششون نخورده، مگه نه اينكه تو همين هيات دوره مطالعاتي شهيد مطهري بوده، شك دارم كه تا حالا جاذبه و دافعه شهيد مطهري رو نديده/نخونده باشن.
خسته شدم از بس كه تنهايي شدم دم خور اخراجيها.
بعضيا جوري برخورد مي كنن كه انگار از مادر، زاهد زاده شدن.
مگه نديدن/نشنيدن حكايت حر و آويني و آنيلي.
برادر من مردي اصلاح كن، نه اكراه از اومدن اسمت كنار اسم اخراجيها.
مي دونم كه خيلي روده درازي كردم، بر من رو سيه درگه حق خرده مگيريد.
برادر منتقد عزيزم محمد/مرتضي/مهدي/حسن/حسين/حميد/هوشنگ/تقي/نقي/....... منو راهنمايي كن.
