چه زمستونیه !
عجب سرمای استخون سوزی داره این روزها
اونقدر سرده، که با پالتو و دستکش و کلاه ضخیم هم به سختی میشه توی خیابون قدم زد. اون هم با این خیابون های پر دست انداز ... . اصلا معلوم نیست این شهرداری چی کار می کنه؟! بعضاً اینقدر چاله چوله ها عمیقند که وقتی آب توشون جمع میشه، تا بیاد تبخیر بشه، می گنده؛ حالا فکر کنید راننده ی یه ماشین حواسش نباشه و چرخش بیفته توی اون چاله ... بعدش رو میشه حدس زد؛ اون عابر پیاده که از همون نزدیکیا رد میشه، باید لباس هاش رو که عوض کنه هیچ، حمام هم چاشنیش کنه.
کجا بودیم؟ آها ... هوا رو میگفتیم.
« بسم الله الرحمن الرحیم ... الاَخِلّاء یَومَئذٍ بَعضُهم لِبَعضٍ عَدو الّا المُتَقین » (سوره زخرف، آیه 67)
یه نفر میگفت:« لذت داشتن یه دوست خوب، توی یه دنیای بد، مثل خوردن یه فنجون قهوه زیر برفه!. ... درسته که هوا رو گرم نمیکنه، ولی آدمو دلگرم میکنه»
... .