روزی بود روزگاری بود جنگی بود
روزی بود
روزگاری بود جنگی بود
نقلی جز اشک نمیآید
و کفی بالله شهیدا
قلم میدانم دلی سرشار از خون داری
میدانم حرمتت را شکستند
آن هنگام که سید شهیدان اهل قلم روی از تو برگرداند.
پس من خموش میشوم تا تو بگویی
بگو از شبهایی که مهتاب تنها راوی خاطرات عملیات بود
برای تو روایت میکرد و تو مینوشتی
او مثل ما بود ولی با ما فرق داشت
قلب او برای چیز دیگری میتپید
وبرای آن هم از تپش ایستاد
زیرا که تیک تاک تپش او طاقت ثانیه ها را برده بود
او رزمنده قرن چهاردهم هجری بود
سرباز رسول الله (صلوات الله علیه)
دلاور امام حسین (علیه السلام)
او حُر بود، جون بود
و امامش به لباس خاکی اش نظاره نکرد
همان طور که به روی سیاه جون
او دانشجو بود من و تو هم دانشجوییم
او مثل ما بود ولی با ما فرق داشت
«یوسف کابلی» ، مصری نه ، ایرانی
«سعید یزدانپرست» ، خداجو
«غلامرضا رسول خمینی» ، پیرو پیر خمین
«محمود شهبازی» بود که مرگ را به بازی گرفته بود.
قاسم بود، علی اکبر، اصغر
حبیب بود که حبیبش نوشته بود «من الغریب الی الحبیب»
او مثل ما بود ولی با ما فرق داشت
فرق ما در جهاد بود
آن روز که من و تو جهاد را تفنگ بازی میپنداشتیم
او جهاد اکبر میکرد
خستهات نکنم
یک هفته پا جای پایش گذاشتیم
اگر رد پا را دنبال کنیم به او نمیرسیم
او خیلی جلوتر است
شاید به اندازه همه تاریخ
پس خودت را خسته نکن به او نمیرسی
برگرد
به روزمرگی، به پول، درس
سواد وسیاهی که مثل بختکی نامیمون روی دلمان افتاده
ولی اگر برگشتی بدان او همین نزدیک است
کنار تو
در کلاس درس ، خیابان ، خانه
شاید کبوتری است که روی سروی نشسته
یا نه سروی است که مقابل باد قامت افراشته
یا نسیمی ست که هنگام وضو نوازشت میکند
شاید خاک تنش مهر نماز توست
شاید ...
حال که در کربلای جنوب حسینی شدی بدان امروز باید زینبی باشی و روایتگر و گرنه یزیدی هستی
نه که بفهمی ؛ زمان یزیدیات میکند.
هر جا هم کم آوردی رو به امام رضا کن و همون ذکر جنوب رو زمزمه کن
السلام ای که تو شمس الشموسی
السلام ای که انیس النفوسی
افتادم از پا یاحی ویا هو
دستم بگیر ای ضامن آهو.....