از دیروز تا امروز...
فرقش تنها 24 ساعت است؛
اما در همین بیست و چهار ساعت، خیلی می چرخد؛
آنقدر می چرخد که احساس می کنی سرت گیج می رود...
دنیا را می گویم(!)
آدم هایش هم خودشان می چرخند همراهش؛ اما غیر از چرخیدن، دیگران را هم می چرخانند، آنطور که می خواهند. اصلن خودشان یک پا چرخ و فلکند(!)، همچین که احساس می کنند به دردشان نمی خوری، یا به ضررشان چند کلمه ای حرف می زنی، و یا انتقادی می کنی، آنقدر تند می چرخانند که نیروی جانب مرکز می اندازدت بیرون؛ پرتت می کند آن طرف دنیا...
حالا به سرعت زاویه ایت (اُمگا برابر است با وی به قوه دو بخش بر آر) ربط دارد، هر قدر نزدیکتر بهشان باشی، اومگایت بیشتر می شود؛ آن وقت با نیروی بیشتری پرتت می کنند(!)
تا اینجا که دیده ام و فهمیده ام؛ مثل برگ چایی می جوندت، وقتی که «تئینت» را مکیدند، مثل تفاله «تُفَت» می کنند روی زمین، با پایشان هم چند بار لگدت می کنند که دیگران وقتی دیدندت، حالشان از دیدنت به هم بخورد !
همین.
+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 10:25  توسط محمد ترابی
|
به مناسبت دهه فجر
ديدم مدتيه كه همه از انگليس خائن ميگن منم ديدم بايد وظيفهام رو انجام بدم. روي لينك زير كليك كنيد.
+ نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 2:44  توسط حمید رمضانعلی
|
سلام
اي كاش كه فرصتي فراهم مي شد
از وسعت دردهايتان كم مي شد
اين بار مصيبتي كه بر شانه ي توست
ايوب اگر داشت قدش خم مي شد
..................يا زينب.................
محرم امام حسين را تسليت مي گويم و اميدوارم يادتان باشد كه ما عهد بستيم همديگر را دعا كنيم. واي بر اينكه بر عهد خود پايبند نباشيم كه معلوم نيست چه در انتظارمان خواهد بود.
براي يادآوري يك نسخه ويرايش شده عهدنامه هيئت را برايتان مي گذارم.
تذكر: طراحي اين عهدنامه در اندازه 16 تا در يك َA4 است.
عهدنامه هيئت ثامن الائمه شهريور 82
+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 23:57  توسط سعید خدامی اشکذری
|
سلام
هر چند این چند وقت دل و دماغی ندارم. ولی برای ادخال سرور در دل خودم و دوستان هم که شده. در تلافی دو عکسی که از بنده در این وبلاگ زده شد دست به یک افشاگری می زنم و طی یک مسابقه اعلام می کنم نام دو نفری که در قسمت بزرگ شده عکس می شناسید بگویید و جایزه ببرید.

مي دانيد و مي دانم كه جايزه نمي دهم ولي اگر كسي بگه چند افشاگري ديگر هم دارم.
راستي خودم هم در عكس هستم. (اين هم راهنمايي)
+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 22:32  توسط سعید خدامی اشکذری
|
دلم خيلي تنگ شده!
براي صداي آقاي ايمانجاني، البته خدا رو شكر زود زود ميبينمش اما دلم براي خوندش تنگ شده. دلم براي رفاقت و مهربوني و با هم بودنمون تنگ شده. چه ربطي داره كه دور افتاديم. اون حسي كه همه با هم هستيم كو؟
از امروز براي اين كه بشه صلوات ميفرستم....

ميدوني چي شد؟ امروز يكي به من مهربوني كرد....داشت گريهام مي گرفت. نه اين كه كاري كنه....رو راست بود...صاف بود...صاف...حساس مثه آينهاي كه لك نديده....چون مهربونيش صاف صاف بود. نه براي اين كه بده بي احترامي...يا بده و به شخصيتش بر مي خوره...نه...خيلي صادقانه مهربوني ميكرد. به خاطر خدا. اصلا برا خود من...
اون دبيرستاني بود...
ياد خودمون افتادم. ياد مهربونيهامون. يك رنگ بودنامون.....آييييييييييييييييي
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 22:33  توسط حمید رمضانعلی
|
چرا كسي اينجا نمينويسه؟
راستي براي ماه مبارك رمضان امسال افطاري بذاريم؟ بياييد كمك كنيد!
+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 14:10  توسط حمید رمضانعلی
|
+ نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 1:11  توسط حمید رمضانعلی
|
+ نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 16:13  توسط حمید رمضانعلی
|